گوشۀ چشم بگردان و مقدر گردان ... (غزلی از فاضل نظری)

گوشۀ چشم بگردان و مقدر گردان

ما که هستیم در این دایرۀ سرگردان؟

 

دور گردید و به ما جرات مستی نرسید

چه بگوییم به این ساقی ساغرگردان

 

این دعایی‌ست که رندی به من آموخته است

بار ما را نه بیفزا نه سبک‌تر گردان!

 

غنچه‌ای را که به پژمرده شدن محکوم‌ست

تا شکوفا نشده بشکن و پرپر گردان

 

من کجا بیشتر از حق خودم خواسته‌ام؟

مرگ حق است به من حق مرا برگردان ...

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

عقل بیهوده سر طرح معما دارد ... (غزلی از فاضل نظری)

عقل بیهوده سر طرح معما دارد

بازی عشق مگر شاید و اما دارد

 

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت

سِرِّ سربسته چرا اینهمه رسوا دارد؟

 

در خیال آمدی و آینۀ قلب شکست

آینه تازه از امروز تماشا دارد!

 

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می‌گویند

قطره‌ای قصد نشان دادن دریا دارد

 

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده‌ست

چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

 

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت

چه سخن‌ها که خدا با من تنها دارد

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

زیبایی از جمال تو بُعد محقّری است ... (غزلی از حسین منزوی)

زیبایی از جمال تو بُعد محقّری است

ناز از کرشمۀ تو، نمود مصغّری است

 

منظور آفرینش و مقصود خلقتی

غیر از تو هر چه هست، وجود مکرّری است

 

خاک اخگری حقیر ز خورشید؟ آه نه!

خورشید اعظم از تن خاکیت، اخگری است

 

شعرم کجا و عرضۀ بر بافتن کجا؟

با قامتت که شعر بلند مصوّری است؟

 

من هیچ، «حافظ» ار بنشیند به وصف تو

باید سیه کند همه، هر جا که دفتری است

 

حسین منزوی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

به رسم صبر ، باید مرد آهش را نگه دارد ... (غزلی از سجاد سامانی)

به رسم صبر ، باید مَرد آهش را نگه دارد

اگر مرد است، بغض گاه‌گاهش را نگه دارد

 

پریشان است گیسویی در این باد و پریشان‌تر

مسلمانی که می‌خواهد نگاهش را نگه دارد

 

عصای دست من عشق است، عقل سنگدل بگذار

که این دیوانه تنها تکیه‌گاهش را نگه دارد

 

به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم

خدا دلبستگانِ روسیاهش را نگه دارد

 

دلم را چشم‌هایش تیرباران کرد، تسلیمم

بگویید آن کمان‌ابرو سپاهش را نگه دارد

 

سجاد سامانی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

اگرچه هم‌قدم گردباد می‌گردم ... (غزلی از فاضل نظری)

اگرچه هم‌قدم گردباد می‌گردم

دمی نرفته ز یادم که کمتر از گردم

 

چرا ز سینۀ من دود آه سر نزند؟

که کوهی از غم و آتشفشانی از دردم

 

نه پُرخروش! که من، آبشار یخ زده‌ام

نه پرغرور! که آتشفشان دل‌سردم

 

فریب خوردۀ عقلم، شکست خوردۀ عشق

من از که شکوه کنم؟ چون به خود ستم کردم

 

همیشه جای شکایت به خلق بسیار است

ولی برای تو، از خود شکایت آوردم

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی ... (غزلی از عراقی)

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی

چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی

 

همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانۀ گدایی

 

مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

 

در گلسِتان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

 

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گل‌ها همه بوی بی‌وفایی

 

به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟

 

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

 

به قمارخانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

 

در دیر می‌زدم من، که یکی ز در درآمد

که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی

 

عراقی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟ ... (غزلی از مهدی فرجی)

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیرم، دانه می‌خواهی چه کار؟

 

تا ابد دور تو می‌گردم، بسوزان، عشق کن‌

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

 

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

 

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

 

مهدی فرجی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

با من چه کرده است ببین بی‌ارادگی ... (غزلی از سعید بیابانکی)

با من چه کرده است ببین بی‌ارادگی

افتاده‌ام به دام تو ای گل به سادگی

 

جای ترنج، دست و دل از خود بریده‌ام

این است راز و رمز دل از دست دادگی

 

ای سرو! ذکر خیر تو را از درخت ها ...

افتادگی شنیده‌ام و ایستادگی

 

روحی زلال دارم و جانی زلال‌تر

آموختم از آینه‌ها صاف و سادگی

 

با سکّه ها بگو غزلم را رها کنند

شاعر کجا و تهمت اشراف‌زادگی!

 

سعید بیابانکی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

و ای بهانۀ شیرین‌تر از شکر قندم ... (غزلی از نجمه زارع)

و ای بهانۀ شیرین‌تر از شکر قندم

به عشق پاک کسی جز تو دل نمیبندم

 

به دین این همه پیغمبر احتیاجی نیست

همین بس است که اینک تویی خداوندم

 

همین بس است که هر لحظه‌ای که می‌گذرد

گسستنی نشود با دل تو پیوندم

 

مرا کمک کن از این پس که گام‌های زمین

نمی برند و به مقصد نمی‌رسانندم

 

همیشه شعر سرودم برای مردم شهر

ولی نه! هیچ کدامش نشد خوشایندم

 

تویی بهانۀ این شعر خوب باور کن

که در سرودن این شعرها هنرمندم

 

نجمه زارع

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

⁣با قلب من ای عشق! کاری کن که باید ... (غزلی از فاضل نظری)

با قلب من ای عشق! کاری کن که باید

کاری که دل بردارم از امّا و شاید

 

کاری که تنها خود بدانی چیست! یا نه!

کاری که از دست خودت هم بر نیاید

 

ای دل جلایی تازه پیدا کن که این عشق

چون آه در «آیینه» خود را می‌نماید

 

باید که بر دیوار زندان سر بکوبم

آه مرا گر بشنود در می‌گشاید

 

رفتم که برگردم به آغوش تو ای عشق!

تا جان به جای خستگی از تن درآید

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

پابند کفشهای سیاه سفر نشو ... (غزلی از مهدی فرجی)

پابند کفشهای سیاه سفر نشو

یا دستِ کم بخاطر من دیرتر برو

 

دارم نگاه می‌کنم و حرص می‌خورم

امشب قشنگتر شده‌ای، بیشتر نشو

 

کاری نکن که بشکنی، اما شکسته‌ای

حالا شکستنی‌ترم از شاخه‌های مو

 

موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو

به به مبارک است: دلِ خوش ... لباس نو ...

 

دارند سور و سات عروسی می‌آورند

از کوچه‌های سرد به آغوش گرم تو

 

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر

مجبور نیستی که بمانی ... ولی نرو ...

 

مهدی فرجی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

بیگانه ماندی و نشدی آشنا تو هم ... (غزلی از فاضل نظری)

بیگانه ماندی و نشدی آشنا تو هم

بیچاره من! اگر نشناسی مرا تو هم

 

دیدی بهای عشق به جز خون دل نبود؟

آخر شدی شهید در این کربلا تو هم

 

آیینه‌ای مکدرم از دست روزگار

آهی بکش به یاد من ای بی‌وفا تو هم

 

چندی ست از تو غافلم ای زندگی ببخش

چنگی نمی‌زنی به دل این روزها تو هم

 

ای زخم کهنه‌ای که دهان باز کرده‌ای

چون دیگران بخند به غم‌های ما تو هم

 

تاوان عشق را دل ما هرچه بود، داد

چشم‌انتظار باش در این ماجرا تو هم

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم ... (غزلی از سجاد سامانی)

من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم

ظاهری آرام دارد باطن طوفانیم

 

مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می‌کنند

خود ولی در دستهای دیگران زندانیم

 

بس که دنبال تو گشتم شهرۀ عالم شدم

سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانیم

 

می‌زند لبخند بر چشمان اشک‌آلود شمع

هر که باشد باخبر از گریۀ پنهانیم

 

هیچ دانایی فریب چشمهایت را نخورد

عاقبت کاری به دستم می‌دهد نادانیم

 

سجاد سامانی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

گفته بودم پیش از این، گلخانۀ رنگ من است ... (غزلی از فاضل نظری)

گفته بودم پیش از این، گلخانۀ رنگ من است

حال می‌گویم جهان، پیراهن تنگ من است

 

استخوان‌های مرا در پنجه، آخر خرد کرد

آنکه می‌پنداشتم چون موم در چنگ من است

 

دوستان همدمم ساز مخالف می‌زنند

مشکل از ناسازی ساز بدآهنگ من است

 

از نبردی نابرابر باز می‌گردم! دریغ

دیر فهمیدم که دنیا عرصۀ جنگ من است

 

مرگ پیروزی است وقتی دوستانت دشمن‌اند

مرگ پیروزی است اما مایۀ ننگ من است

 

از فراموشی چه سنگین‌تر به روی سینه؟ کاش

پاک می‌کردی غباری را که بر سنگ من است

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست ... (غزلی از امید صباغ نو)

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست!

در زندگیم، غیر زمستان خبری نیست!

 

در زندگیم، بعد تو و خاطره‌هایت

غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست

 

انگار نه انگار دل شهر گرفته‌ست!

از بارش بی وقفۀ باران خبری نیست

 

ای کاش کسی بود که می‌گفت به یوسف

در مصر به جز حسرت کنعان خبری نیست

 

از روزِ به هم ریختن رابطۀ ما

از خاله‌زنک بازی تهران خبری نیست!

 

گفتند که پشت سرمان حرف زیاد است

از معرفت قوم مسلمان خبری نیست!

 

در آتش نمرود تو می‌سوزم و افسوس

از معجزۀ باغ و گلستان خبری نیست!

 

در فال غریبانۀ خود گشتم و دیدم

جز خط سیاهی ته فنجان خبری نیست

 

گفتی چه خبر؟ گفتم و هرگز نشنیدی

جز دوری‌ات ای عشق، به قرآن خبری نیست ...

 

امید صباغ نو

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

با همین دست، به دستان تو عادت كردم ... (غزلی از علی اکبر رشیدی)

با همین دست، به دستان تو عادت کردم

این گناه است ولی جان تو عادت کردم

 

جا برای من گنجشک زیاد است، ولی

به درختان خیابان تو عادت کردم

 

گرچه گلدان من از خشک شدن می‌ترسد

به تهِ خالیِ لیوان تو عادت کردم

 

دستم اندازۀ یک لمس بهاری سبز است

بس‌كه بی‌پرده به دستان تو عادت کردم

 

مانده‌ام آخر این شعر چه باشد انگار

به ندانستن پایان تو عادت کردم

 

علی‌اکبر رشیدی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

دلم گرفته، به دلتنگی شبانه قسم ... (غزلی از سجاد سامانی)

دلم گرفته، به دلتنگی شبانه قسم

به گیسوان سیاه تو روی شانه قسم ...

 

تو بهترین غزل عاشقانه را با چشم

سروده‌ای، به غزل‌های عاشقانه قسم

 

درخت‌های کهنسال با رسیدن تو

جوان شدند، به شادابی جوانه قسم

 

خلاف عامۀ مردم به عشق پابندم

به سنگ‌های شکیبای رودخانه قسم ...

 

فدائیان غم عشق و کشتگان فراق

نمرده‌اند! به غم‌های جاودانه قسم

 

سجاد سامانی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

چون طفل که از خوردن داروست پریشان ... (غزلی از علیرضا بدیع)

چون طفل که از خوردن داروست پریشان

بی دوست پریشانم و با دوست پریشان

 

ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم

چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان

 

مجموعۀ ناچیز من آشفتۀ او باد

در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان

 

آرامش دریای مرا ریخته بر هم

این زن که پری خوست، پری روست، پریشان

 

با حوصلۀ تنگ و دل تنگ چه سازم

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

 

علیرضا بدیع

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی‌ست ... (غزلی از فاضل نظری)

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی‌ست

که آنچه در سر من نیست، بیم رسوایی‌ست!

 

چه غم که خلق به حسن تو عیب می‌گیرند؟

همیشه زخم‌زبان خون‌بهای زیبایی‌ست

 

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب

که آبشارم و افتادنم تماشایی ست ...

 

شباهت من و تو هرچه بود ثابت کرد

که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی ست

 

کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من

صدای پر زدن مرغ های دریایی‌ست ...

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد ... (غزلی از حامد عسکری)

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد

مي‌تواند خبر از مصر به کنعان ببرد

 

آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:

يوسف از چاه درآورده به زندان ببرد

 

واي بر تلخی فرجام رعیت پسری

كه بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد

 

ماهرویی دل من برده و ترسم این است

سرمه بر چشم کشد، زیره به کرمان ببرد

 

دودلم اینکه بیاید من معمولی را

سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد

 

مرد آنگاه که از درد به خود می‌پیچد

ناگزير است لبی تا لب قلیان ببرد

 

شعر کوتاه ولی حرف به اندازۀ کوه

بايد این قائله را «آه» به پایان ببرد

 

شب به شب قوچی از این دهکده کم خواهد شد

ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

 

حامد عسکری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

فواره‌وار سر به هوایی و سر به زیر ... (غزلی از فاضل نظری)

فواره‌وار سر به هوایی و سر به زیر

چون تلخی شراب دل آزار و دلپذیر

 

ماهی تویی و آب، من و تُنگ روزگار

من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسیر

 

پلک مرا برای تماشای خود ببند

ای رد پای گمشدۀ باد در کویر

 

ای مرگ می‌رسی به من، اما چقدر زود

ای عشق می‌رسم به تو، اما چقدر دیر

 

مرداب زندگی همه را غرق می‌کند

ای عشق همتی کن و دست مرا بگیر

 

چشم انتظار حادثه‌ای ناگهان مباش

بامرگ زندگی کن و با زندگی بمیر

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

کم به دست آوردمت، افزون ولی انگاشتم ... (غزلی از کاظم بهمنی)

کم به دست آوردمت، افزون ولی انگاشتم

بیش از این‌ها از دعای خود توقع داشتم

 

بید مجنون کاشتم، فکر تو بودم، خشک شد

زرد می‌شد مطمئناً کاج اگر می‌کاشتم

 

آن که زد با تیغ مکرش گردنم را، خود شمرد

چند گامی سوی تو بی‌سر قدم برداشتم

 

ای شکاف سقفِ بر روی سرم ویران‌شده

کاش از آن اول تو را کوچک نمی‌پنداشتم

 

آهِ من دیشب به تنگ آمد، دوید از سینه‌ام

داشت می‌آمد بسوزاند تو را، نگذاشتم

 

کاظم بهمنی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

رسید لب به لب و بوسه‌های ناب زدیم ... (غزلی از فاضل نظری)

رسید لب به لب و بوسه‌های ناب زدیم

دو جام بود که با نیت شراب زدیم

 

دو گل که با عطش بوسه‌های پی در پی

به روی پیرهن سرخشان گلاب زدیم

 

نه از هوس که ز جور زمانه! لب به شراب

اگر زدیم برای دل خراب زدیم ...

 

مؤذنا به امید که می زنی فریاد؟!

تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم

 

مگرد بی‌سبب ای ناخدا که غرق شده است

جزیره‌ای که به سودای آن به آب زدیم!

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست ... (غزلی از نجمه زارع)

این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست

 

آنقدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست

 

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام، در من هوای هیچ کس نیست

 

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ کس اینجا برای هیچ کس نیست

 

باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ کس نیست

 

من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ کس نیست

 

نجمه زارع

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد ... (غزلی از حزین لاهیجی)

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

 

آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد

 

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

 

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا

صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

 

از آه دردناکی سازم خبر دلت را

وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

 

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟

با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

 

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی

گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

 

پرشور از «حزین» است امروز کوه و صحرا

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

 

حزین لاهیجی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»