عید آمد و ما خانۀ خود را نتکاندیم ... (غزلی از مهدی اخوان ثالث)

عید آمد و ما خانۀ خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نستاندیم

 

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بیدلی آن را ز در خانه براندیم

 

هر جا گذری غلغلۀ شادی و شور است

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

 

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما

پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

 

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم

و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

 

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

 

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند

ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم

 

مانندۀ افزون‌زدگان ره به حقیقت

بستیم و جز افسانۀ بیهوده نخواندیم

 

از نه خم گردون بگذشتیم حریفان

مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم

 

طوفان بتکاند مگر «امید» که صد بار

عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

 

مهدی اخوان ثالث

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

ما را برای رونق بازار می‌خواهی ... (غزلی از فاضل نظری)

ما را برای رونق بازار می‌خواهی

ای باغبان تا چند گل را خوار می‌خواهی

 

اسفندو فروردین ما فرقی نخواهد داشت

تقویم را بیهوده در تکرار می‌خواهی

 

پاداش حرف حق زدن جز سربلندی نیست

حق با من است اما مرا بر دار می‌خواهی

 

ای دل چرا دست از سر من برنمی‌داری؟

تا کی مرا از زندگی بیزار می‌خواهی؟

 

ای عشق، ای سنگ صبور روزهای من

امشب خودت هم محرم اسرار می‌خواهی

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

شاد کن جان من، که غمگین است ... (غزلی از عراقی)

شاد کن جان من، که غمگین است

رحم کن بر دلم، که مسکین است

 

روز اول که دیدمش گفتم

آنکه روزم سیه کند این است

 

روی بنمای تا نظاره کنم

کآرزوی من از جهان این است

 

دل بیچاره را به وصل دمی

شادمان کن، که بی ‌تو غمگین است

 

بی‌رخت دین من همه کفر است

با رخت کفر من همه دین است

 

گه‌گهی یاد کن به دشنامم

سخن تلخ از تو شیرین است

 

دل به تو دادم و ندانستم

که تو را کبر و ناز چندین است

 

بنوازی و پس بیازاری

آخر ای دوست این چه آیین است؟

 

کینه بگذار و دلنوازی کن

که عراقی نه در خور کین است

 

عراقی

 

«دعوتید به کانال تلگارم من ...»

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا ... (غزلی از امید صباغ نو)

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا

بریده غصّۀ دل‌کندنت امان مرا

 

قبول کن که مخاطب‌پسند خواهد شد

به هر زبان بنویسند داستان مرا

 

گذشتی از من و شب های خالی از غزلم

گرفته حسرت دستان تو جهان مرا

 

سریع پیر شدم، آنچنانکه آینه نیز

شکسته در دل خود صورت جوان مرا

 

به فکر معجزه‌ای تازه بودم و ناگاه

خدا گرفت به دست تو امتحان مرا

 

نه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیل

بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا

 

تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد

بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا

 

چه روزگار غریبی ست بعد رفتن تو

بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا

 

تو نیم دیگر من نیستی، تمام منی

تمام کن غم و اندوه سالیان مرا

 

امید صباغ نو

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

من آن چوپانِ بی‌دینم که پیغمبر نخواهم شد ... (غزلی از غلامرضا طریقی)

من آن چوپانِ بی‌دینم که پیغمبر نخواهم شد

مرا بگذار و بگذر چون از این بهتر نخواهم شد

 

نخواهم شد شبیه این همه پیغمبرِ کافر

شبیه این همه پیغمبرِ کافر نخواهم شد

 

به چندین چشم‌زخمم دل‌خوشم، با اینکه می‌دانم

که با هر زخم چشمی، مالکِ اشتر نخواهم شد

 

همین شادی مرا بس که اگر زخمی نپوشاندم

برای گُرده‌های دوستان خنجر نخواهم شد

 

نه از پائیز باکم هست و نه از دست تو، چون من

گل ابریشم قالیچه‌ام، پرپر نخواهم شد

 

نگو دلواپسم هستی که چشمت زیر گوشم گفت

برایت دایه‌ای عاشق‌تر از مادر نخواهم شد

 

غلامرضا طریقی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری ... (غزلی از پیمان سلیمانی)

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری

به دورتر برسانی - به دورتر ببری

 

تمام بود و نبود مرا در این دنیا

که تا ابد چمدانی ست مختصر ... ببری

 

و من تمام خودم را مسافرت بشوم

تو هم مرا به جهان‌های تازه‌تر ببری

 

سپس نسیم شوی تو و بعد از آن یوسف ...

که پیرهن بشوم تا مرا خبر ببری

 

مرا به خواب مه‌آلود ابرهای جهان

به خواب‌های درختان بارور ببری

 

و بعد نامه شوم من ... چه خوب بود مرا

خودت اگر بنویسی ... خودت اگر ببری

 

عجیب نیست که هیزم‌شکن بیآشوبد

درخت اگر که تو باشی دل از تبر ببری

 

دوباره زوزۀ باد و شکستن جاده

چه می‌شود که مرا با خودت سفر ببری

 

پیمان سلیمانی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

تو سراب موج گندم، تو شراب سیب داری ... (غزلی از فاضل نظری)

تو سراب موج گندم، تو شراب سیب داری

تو سر فریب - آری!  تو سر فریب داری

 

لب بی‌وفای او کِی به تو شهد می‌چشاند؟!

چه توقعی‌ست آخر که از این طبیب داری ...

 

شب دل‌بریدن ماست چه اتفاق خوبی!

چمدان ببند بی من سفری غریب داری

 

پس از این مگو خیانت به حکایت یهودا

که مسیح نیست آن کس که تو بر صلیب داری

 

چه شکایتی است از من که چرا به غم دچارم؟

تو که از سروده‌های دل من نصیب داری!

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

چشم من، چشم تو را دید ولی دیده نشد ... (غزلی از سجاد سامانی)

چشم من، چشم تو را دید ولی دیده نشد

من همانم که پسندید و پسندیده نشد

 

یاد لب‌های تو افتادم و با خود گفتم:

غنچه‌ای بود که گل کرد ولی چیده نشد

 

من نظربازم و کم معصیتی نیست ولی

چه بسا طعنه‌زدن‌های تو بخشیده نشد

 

ای که مهرت نرسیده است به من، باور کن

هیچ کس قدر من از قهر تو رنجیده نشد

 

عاشقت بودم و این را به هزاران ترفند

سعی کردم که بفهمانم و فهمیده نشد

 

سجاد سامانی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست ... (غزلی از فاضل نظری)

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست

جای گلایه نیست! که این رسم دلبری ست

 

هر کس گذشت از نظرت در دلت نشست

تنها گناه آینه‌ها زود باوری است

 

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است

سهم برابر همگان، نابرابری ست

 

دشنام یا دعای تو در حق من یکی است

ای آفتاب، هر چه کنی ذره پروری ست!

 

ساحل جواب سرزنش موج را نداد

گاهی فقط سکوت، سزای سبکسری ست

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست ... (غزلی از فاضل نظری)

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست

جای گلایه نیست! که این رسم دلبری ست

 

هر کس گذشت از نظرت در دلت نشست

تنها گناه آینه‌ها زود باوری است

 

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است

سهم برابر همگان، نابرابری ست

 

دشنام یا دعای تو در حق من یکی است

ای آفتاب، هر چه کنی ذره پروری ست!

 

ساحل جواب سرزنش موج را نداد

گاهی فقط سکوت، سزای سبکسری ست

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

این مست‌های بی سر و پا را جواب کن ... (غزلی از مهدی فرجی)

این مست‌های بی سر و پا را جواب کن

امشب شب من است، مرا انتخاب کن

 

مهمان من تمامی اینها و ... پای من

قلیان و چای مشتریان را حساب کن

 

تمثال شاعرانۀ درویش را بکن

عکس مرا به سینۀ دیوار قاب کن

 

هی! قهوه چی! ستاره به قلیان من بریز

جای ذغال، روشنش از آفتاب کن

 

انگورهای تازۀ عشقی که داشتم

در خمره‌های کهنه بخوابان، شراب کن

 

از خون آهوان بده ظرفی که تشنه‌ام

ماهیچۀ فرشته برایم کباب کن

 

از نشئه خلسه‌ای بده، از سُکر جرعه‌ای

افیون و می بیار، بساز و خراب کن

 

دستم تهی است هرچه برایم گذاشتی

باخنده‌های مشتریانت حساب کن ...

 

مهدی فرجی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

من در پی ردّ تو کجا و تو کجایی‌ ... (غزلی از مهدی فرجی)

من در پی ردّ تو کجا و تو کجایی‌!

دنبال تو دستم نرسیده ست به جایی‌

 

ای «بوده»! که مثل تو نبوده‌ست؛ نگو هست!

ای «رفته»! که در قلب منی گر چه نیایی

 

این عشق زمینی ست که آغاز صعود است‌

پابند «هوس» نیستم ای عشق «هوایی»

 

قدر تنی از پیرهنی فاصله داریم‌

وای از تو چه سخت است همین قدر جدایی‌

 

ای قطب کشانندۀ پرجاذبه دیگر

وقت است دل آهنی‌ام را بربایی

 

گفتی و ندیدی و شنیدی و ندیدم‌

دشنام و جفایی و دعایی و وفایی

 

یک عالمه راه آمده‌ام با تو و یک بار

بد نیست تو هم با من اگر راه بیایی

 

مهدی فرجی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

در چشم آفتاب چو شبنم زیادی‌ام ... (غزلی از فاضل نظری)

در چشم آفتاب چو شبنم زیادی‌ام

چون زهر هرچه باشم اگر کم زیادی‌ام

 

بیهوده نیست روی زمینم نهاده‌اند

بارم که روی شانۀ عالم زیادی‌ام

 

با شور و شوق می‌رسم و طرد می‌شوم

موجم به هر طرف که بیایم زیادی‌ام

 

همچون نفس غریب ترین آمدن مراست

تا می‌رسم به سینه همان دم زیادی‌ام

 

جان مرا مگیر خدایا که بعد مرگ

در برزخ و بهشت و جهنم زیادی‌ام

 

قرآن به استخاره ورق خورد! کیستم؟!

بین برادران خودم هم زیادی‌ام!

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

مرگ در قاموس ما از بی‌وفایی  بهتر است ... (غزلی از فاضل نظری)

مرگ در قاموس ما از بی‌وفایی  بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

 

قصۀ فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

 

تشنگانِ مِهر محتاجِ ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

 

باشد ای عقلِ معاش‌اندیش، با معنای عشق -

- آشنایم کن، ولی ناآشنایی بهتر است

 

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

 

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می‌گشایی بهتر است

 

کاش دست دوستی هرگز نمی‌دادی به من

«آرزوی وصل» از «بیم جدایی» بهتر است

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت ... (غزلی از فاضل نظری)

تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت

خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

 

شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن

نسیم بی‌قراری را که از دست تو خواهد رفت

 

مزن تیر خطا! آرام بنشین و مگیر از خود

تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

 

همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت

به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

 

به مرگی آسمانی فکر کن! محکم قدم بردار

به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست ... (غزلی از فاضل نظری)

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست!

که آنچه در سر من نیست، ترس رسوایی ست!

 

چه غم که خلق به حُسنی تو عیب می‌گیرند؟

همیشه زخم زبان خون‌بهای زیبایی ست!

 

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب!

که آبشارم و افتادنم تماشایی ست!

 

شباهت تو و من هرچه بود ثابت کرد

که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی ست!

 

کنون اگرچه کویرم هنوز در سر من

صدای پر زدن مرغ‌های دریایی ست ...

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

ما گشته‌ایم، نیست، تو هم جستجو مکن (غزلی از فاضل نظری)

ما گشته‌ایم، نیست، تو هم جستجو مکن

آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن

 

دیگر سراغ خاطره‌های مرا مگیر

خاکستر گداخته را زیر و رو مکن

 

در چشم دیگران منشین در کنار من

ما را در این مقایسه بی‌آبرو مکن

 

راز من است غنچۀ لب‌های سرخ تو

راز مرا برای کسی بازگو مکن

 

دیدار ما تصور یک بی‌نهایت است

با یکدگر دو آینه را رو به رو مکن

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

از سخن‌چینان شنیدم آشنایت نیستم ... (غزلی از فاضل نظری)

از سخن‌چینان شنیدم آشنایت نیستم!

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم!

 

سیلیِ هم‌صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره‌ام هر قدر بی‌مهری کنی می‌ایستم

 

تا نگویی اشک‌های شمع از کم‌طاقتی‌ست

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

 

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می‌شود

بی‌سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم

 

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می‌زیستم

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است ... (غزلی از فاضل نظری)

دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است

چه کرده‌ای که ز بود و نبودت آزرده است

 

به عکس‌های خودم خیره‌ام، کدام منم؟

زمانه خاطره‌های مرا کجا برده است؟

 

چه غم که بگذرد از دشت لاله‌ها توفان

که مرگ دلخوشی غنچه‌های پژمرده است

 

اگر سقوط بهای بلندپروازیست

پرندۀ دل من بی‌سبب زمین خورده است

 

از این به بعد به رویم در قفس مگشای

چرا که طوطی این قصه پیش از این مرده است

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد ... (غزلی از مهدی فرجی)

آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد

با دست شومش گیسوانت شانه خواهد شد

 

با من شکوهی داشتی، با او نخواهی داشت

قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد

 

افسانۀ خوشبختس‌ات گمنام خواهد ماند

گمنامیِ بئبختی‌ام افسانه خواهد شد

 

پنهان شدی تا مثل از ما بهتران ... آری ...

کِرمی که خود را گم کند پروانه خواهد شد

 

هرشب که می‌پیچد به اندام تو همخوابت

از بوی من در بسترش دیوانه خواهد شد

 

مهدی فرجی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمت ... (غزلی از سعید بیابانکی)

ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمت

بر سینه می‌فشارمت، اما ندارمت

 

ای آسمان من که سراسر ستاره‌ای

تا صبح می‌شمارمت، اما ندارمت

 

در عالم خیال خودم چون چراغ اشک

بر دیده می‌گذارمت، اما ندارمت

 

می‌خواهم ای درخت بهشتی، درختِ جان

در باغ دل بکارمت، اما ندارمت

 

می‌خواهم ای شکفه‌ترین مثل چترِ گل

بر سر نگاه دارمت، اما ندارمت

 

سعید بیابانکی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

شور دیدارت اگر شعله به دل‌ها بکشد ... (غزلی از فاضل نظری)

شور دیدارت اگر شعله به دل‌ها بکشد

رود را از جگر کوه به دریا بکشد

 

گیسوان تو شبیه است به شب، اما نه

شب که اینقدر نباید به درازا بکشد

 

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است

وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

 

عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم

هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد

 

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری‌ست

باش تا کار من و عقل به فردا بکشد

 

زخمی کینۀ من! این تو و این سینۀ من

من خودم خواسته‌ام کار به اینجا بکشد

 

حال با پای خودت سر به بیابان بگذار

پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

مثل گنجشکی که طوفان لانه‌اش را برده است ... (غزلی از کاظم بهمنی)

مثل گنجشکی که طوفان لانه‌اش را برده است

خاطرم از مرگ تلخ جوجه‌ها آزرده است

 

هر زمان یادت میفتم مثل قبرستانم و

سینه‌ام سنگ مزار خاطرات مرده است

 

ناسزا گاهی پیام عشق دارد با خودش

این سکوت بی رضایت ... نه، به من برخوده است

 

غیر از آن آیینه‌هایی که تقعر داشتند

تا به حالا هیچ کس کوچک مرا نشمرده است

 

تیر غیب از آسمان یک روز پایین می‌کشد

آن کسانی را که ناحق عشق بالا برده است

 

آن گلی را که خلایق بارها بو کرده‌اند

تازه هم باشد برای من گلی پژمرده است

 

کاظم بهمنی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

نه دل‌آزده، نه دل‌تنگ، نه دلسوخته‌ام ... (غزلی از فاضل نظری)

نه دلآزرده، نه دلتنگ، نه دلسوختهام

یعنی از عمر گران هیچ نیندوخته‌ام!

 

پاسخ سادۀ من سختتر از پرسش توست

عشق درسیست که من نیز نیاموخته‌ام!

 

روسیاهِ محکِ عشق شدن نزدیک است

سکۀ «قلب» زیانیست که نفروخته‌ام

 

برکهای گفت به خود: «ماه به من خیره شدهست»

ماه خندید که من چشم به «خود» دوختهام!

 

شدهام ابر که با گریه فروبنشانم

آتش صاعقهای را که خود افروختهام

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

کفشهایم کجاست؟ می‌خواهم، سر شب راهی سفر بشوم ... (غزلی از مهدی فرجی)

کفشهایم کجاست؟ می‌خواهم، سرِ شب راهی سفر بشوم

مدتی بی بهار طی بکنم، دو سه پاییز دربدر بشوم

 

خسته‌ام از تو،  از خودم،  از ما،  «ما» ضمیر بعیدِ زندگیم

«دو نفر» انفجار جمعیت است! پس چه بهتر که «یک» نفر بشوم!

 

یک نفر در غبار سرگردان، یک نفر مثل برگ در طوفان

می‌روم گم شوم برای خودم، کم برای تو دردسر بشوم

 

حرفهای قشنگِ پشتِ سرم ... آرزوهای مادر و پدرم ...

آه خیلی از آن شکسته‌ترم که عصای غم پدر بشوم

 

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است

نیستم در حدود حوصله‌ها، پس چه بهتر که مختصر بشوم

 

دورها قبر کوچکی دارم، بی‌اتاق و حیاط خلوت نیست

گاه گاهی سری بزن ... نگذار با تو از این غریبه‌تر

 

مهدی فرجی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

مپرس از تو چرا دل بريدم از اول ... (غزلی از کاظم بهمنی)

مپرس از تو چرا دل بريدم از اول

به دست‌هاي تو كم بود اميدم از اول

 

تو تاب گريه نداري؛ زمين نمي‌خوردم

به اين نتيجه اگر مي‌رسيدم از اول

 

دهان به خواهش بيهوده وا نمي‌كردم

اگر جواب تو را مي‌شنيدم از اول

 

اگر از آخر قصه كسي خبر مي‌داد

بخاطر تو عقب مي‌كشيدم از اول

 

به چيدن پر و بالم چه احتياجي بود

من از قفس به قفس مي‌پريدم از اول

 

از آن دو قفل شكسته حلاليت بطلب!

نمي‌گشود دري را كليدم از اول

 

به چشم‌هاي خودت هم بگو: «فراق بخير»

اگر چه خيري از آن‌ها نديدم از اول ...

 

کاظم بهمنی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

دنبال من می‌گردی و حاصل ندارد ... (غزلی از مهدی فرجی)

دنبال من می‌گردی و حاصل ندارد

این موج عاشق کار با ساحل ندارد

 

باید ببندم کوله‌باررفتنم را

مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

 

من خام بودم، داغ دوری پخته‌ام کرد

عمری که پایت سوختم قابل ندارد

 

من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:

از برف اگر آدم بسازی دل ندارد

 

باشد، ولم کن با خودم تنها بمانم

دیوانه با دیوانه‌ها مشکل ندارد

 

وقتی که حق دل نداری میهمانی

مهمان که جایی حق آب و گل ندارد

 

شاید به سرگردانیَم دنیا بخندد

موجی که عاشق می‌شود ساحل ندارد

 

مهدی فرجی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

در شهر عشق رسم وفا نیست، بگذریم ... (غزلی از سجاد سامانی)

در شهر عشق رسم وفا نیست، بگذریم ...

یارای گفتن گله‌ها نیست، بگذریم ...

 

دردی ست در دلم که دوایش نگاه توست

دردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم ...

 

گفتی رقیب با من تنها مگر کجاست؟؟؟

گفتم رقیب با تو کجا نیست؟ بگذریم ...

 

ابری که می‌گذشت به آهنگ گریه گفت:

دنیا مکانِ ماندن ما نیست، بگذریم ...

 

هرچند دشمنم شده‌ای دوست دارمت

بر دوستان گلایه روا نیست ... بگذریم ...

 

سجاد سامانی

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست ... (غزلی از فاضل نظری)

تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست

نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست

 

فقط نه من به هوای تو اشک می‌ریزم

که هر چه رود در این سرزمین مسافر توست

 

همان بس است که با سجده دانه برچیند

کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست

 

به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد

خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست

 

که گفته است که من شمع محفل غزلم؟

به آب و آتش اگر می‌زنم به خاطر توست

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق ... (غزلی از فاضل نظری)

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گرۀ تازه نیفزاید عشق

 

قایقی در طلب موج به دریا زد و رفت

باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق

 

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم

شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق

 

شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

 

پیلۀ رنج من ابریشم پیراهن شد

شمع حق داشت، به پروانه نمی‌آید عشق

 

فاضل نظری

 

«دعوتید به کانال تلگرام من ...»