چون طفل که از خوردن داروست پریشان ... (غزلی از علیرضا بدیع)
چون طفل که از خوردن داروست پریشان
بی دوست پریشانم و با دوست پریشان
ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم
چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان
مجموعۀ ناچیز من آشفتۀ او باد
در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان
آرامش دریای مرا ریخته بر هم
این زن که پری خوست، پری روست، پریشان
با حوصلۀ تنگ و دل تنگ چه سازم
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان
علیرضا بدیع
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۷ ساعت 14:0 توسط درهم ریخته
|